بایگانی: خرداد, ۱۳۸۷

به مناسبت سالمرگ شریعتی باید بگوئیم که، شریعتی هیچ وقت عنصر باارزشی نبوده. اینکه روحانیزاده بوده و یا استاد شهید مطهری از او دعوت میکند تا در حسینیه ارشاد سخنرانی بکند و کرس نظر داشته باشد و یا آثاری مثلا مذهبی دارد، هیچکدام برایمان ارزش ندارد. چون که فضل پدر را برای فرزند حاصلی نیست و استاد در اواخر بعد از روشن شدن افکار نامناسبش به منتقدین و مخالفان او پیوست و آثار مذهبی او تحت تاثیر افکار غرب زده و بیاطلاع نسبت به دین قرار دارد. هیچ امتیازی برای او نیست که زمانی جوانان را جذب میکرده. مگر فقط او بوده؟ جوانان را به چه چیزی جذب میکرده؟ یا کدام افکار تمییز داده نشده از دین مبین اسلام؟
البته سخن درباره افکار غلط و نقاط ضعف فراوان او بسیار است. آنچه باعث شد من اینها را بنویسیم نیافتن دلیلی برای استفاده از افکار و تجلیل و پرداختن به شریعتیست. با وجود افراد و عناصری دانشمند و ارزشمند در جامعه چرا باید به پرداخت. چرا به جای رفتن به سراغ رودهای پر آب و پاکیزه باید به سراغ چشمههای راکد و گندیده رفت؟ سخن را بسیار طولانی نمیکنم، فقط به نظر میرسد برای یک شخص عاقبت به خیری او مهم باشد که شریعتی اینچنین نشد. او در حالی که از آغوش وطن و اسلام دور بود، در دیار کفر مرد. و مهمتر از هر مورد دیگر برای رد و بیارزش دانستن او عدم اعتنا و ارزش قائل نشدن برای مرگ او بود به صورتی که حضرت امام خمینی قدس سره هیچ اعتنایی به مرگ او نکردند و با اینکه بسیاری به تکریم او پرداختند، اما ایشان حتی حاضر به انتشار پیامی برای مرگش نکردند، تا آنجا که بعد از اصرار زیاد عدهای و نیز شاید اصرار قسمتی از اطرافیان نامه زیر را منتشر کردند:
بسمه تعالی
جناب آقای یزدی ایده الله تعالی
پس از اهدای سلام تلگراف های زیادی از اروپا و آمریکا از طرف اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان اسلامی در اروپا و انجمن اسلامی دانشجویان در امریکا از بخش های مختلف و از سایر برادران محترم مقیم خارج کشور ایدهم الله تعالی در فقد دکتر علی شریعتی واصل شد و چون جواب به تمام آنها از جهاتی میسر نیست و تفکیک صحیح نمی باشد‚ از جنابعالی تقاضا دارم تشکر اینجانب را به همه برادران محترم ایدهم الله ابلاغ نمائید. اینجانب در این نفسهای آخر عمرم‚ امیدم به طبقه جوان عموما و دانشجویان خارج و داخل اعم از روحانی و غیره می باشد. امید است دانشمندان و متفکران روشن ضمیر‚ مزایای مکتب نجات بخش اسلام که کفیل سعادت همه جانبه بشر و هادی سبل خیر در دنیا و آخرت و حافظ استقلال و آزادی ملت ها و مربی نفوس و مکمل نقیصه های نفسانی و روحانی و راهنمای زندگی انسانی است‚ برای عموم بیان کنند. مطمئن باشند با عرضه اسلام به آنطور که هست و اصلاح ابهام ها‚ کجروی ها و انحراف ها که به دست بدخواهان انجام یافته‚ نفوس سالم بشر که از فطرت الله منحرف نشده و دستخوش اغراض باطله و هوس های حیوانی نگردیده‚ یکسره بدان روی آوردند و از برکات و انوار آن بهره مند شوند. من به جوانان عزیز نوید پیروزی و نجات از دست دشمنان انسانیت و عمال سرسپرده آنها میدهم. طبقه جوان و روشن بین در خارج و داخل روابط خود را محکم و در زیر پرچم اسلام که تنها پرچم توحید است یکدل و یکصدا از حق انسانیت و انسان ها دفاع کنند تا به خواست خداوند متعال دست اجانب از کشورهای اسلامی قطع شود و باید با کمال هوشیاری از عناصر مرموزی که در صدد تفرقه بین انجمن های اسلامی است و مطمئنا از عمال اجانب هستند احتراز کنند و آنها را از جمع خود طرد نمایند.((واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا)). والسلام علیکم و علیهم و رحمت الله وبرکاته
روح الله الموسوی الخمینی(صحیفه نور جلد ۱ صفحه ۲۲۷ تاریخ: مرداد ۱۳۵۶)
نکته جالب با اینکه نامه در برابر پیامهای تسلیت بود، ایشان هیچ عکس العملی نشان ندادهاند و حتی از عنوان فقد استفاده کردهاند که دارای بار معنایی زیادی است. البته با یک جستجوی ساده در رهنمونهای حضرت امام به خوبی مواضعشان را در یکی ـ دو جائی که نامی از شریعتی برده شده به خوبی میتوان جست. البته اینکه چگونگی دفنش هم جالب توجه است که حتی حاضر نشدند به ایران منتقل بشود و مجبور شدند برای سامان یافتن شرایط دشوار گروهی برای خاتمه دادن به قائله از ایران مسافرت بکنند و … .
پینوشتـ………………………………………………………..
با اینکه این وبلاگ مورد تائید من نیست اما این مطلب را در همین راستا بخوانید: شهید مطهری: شریعتی فاسق بوده است… (البته واضح بوده است)

دکتر در بیمارستانی که اول برای قلب امام و بعد مراقبتهای ویژه شد، داشت درباره این اتاق و رفتار امام توضیح میداد…. : میپرسیدند چی شد که امام زخم معده گرفتند؟ و اینقدر ایشان را اذیت کرد؟ بله… امام بعد از قبول قطعنامه معاینه کردیم. امام گفته بود که جام زهر را نوشیده، معاینه ما نشان داد که سه زخم در معده ایشان بود…

خیلی چیزها را نمیخواهیم باور کنیم، خیلی چیزها را نمی توانیم باور کنیم، خیلی چیزها را دوست داریم باور کنیم… اما باور کنید که باید باورشان کنیم…
۱. حضرت آیت الله العظمی خامنهای: او به همه فهماند که انسان کامل شدن، علىوار زیستن و تا نزدیکى مرزهاى عصمت پیش رفتن، افسانه نیست….
۲. عارف واصل آیت الله بهاءالدینی: بعد از انبیا و اولیا کره زمین شخصیتی مثل امام ندیده بود
۳. شهید آیت الله صدوقی: … هیچ وقت آنرا ترک نکرده بودند، بعد از پیاده شدن، خواستند که نماز شب بخوانند، آنجا هم وسط بیابان بود و آبی وجود نداشت. یک وقت نگاه کردیم، دیدم آبی جاری شد. ایشان آستینش را بالا زد و وضو گرفت. نفهمیدیم که بعد از ناز ایشان هنوز آب بود یانه! به هر حال ما در آن سفر چنین کرامتی از ایشان دیدیم…
۴. همسر امام: یک ماه و نیم قبل از عمل جراحی منجر به فوت امام… امام: تا زندهام راضی نیستم برای احدی نقل بکنی… در خواب دیدم از دنیا رفتهام حضرت علی علیه السلام تشریف آوردند و مرا غسل دادند و کفن کردند و بر جنازهام نماز خواندند، سپس پیکرم را در میان قبر نهادند و فرمودند: اکنون راحت هستی؟ عرض کردم: بله ولی در جانب راست کلوخی وجود دارد که مرا ناراحت میکند… آن کلوخ را برداشتندو دست مرحمتشان بر همان قسمت از بدنم که ناراحت بود، به طور کلی ناراحتی را بر طرف کرد…
۵. نمیدانم چگونه باید گفت، اما اینکه امام با نفس قدسی خود صدها هزار جوان را آگاه به شهادت کرد و تاثیری در میان خانوادههای آنان گذاشت که مانند صدر اسلام جان خود را با اشتیاق در راه گفتههای امام خویش فدا میکردند و به عشق او به میدان میرفتند و در پایان بگوید که ما حتی برای یک لحظه هم از جنگ نادم و پیشمان نیستیم…
۶. نمیدانم چطور باید گفت که از ۴۲ تا ۵۷ این ملت را راهبری کرد تا ابرقدرت جهان در برابرش ناتوان بود. در حسینیهای محقر بدون صدها فاکتور امنیتی در دیدار با مردم عادی میگفت که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند و نتوانست هم بکند…
۷. و هزاران افسانه دیگر که حیات او را هنوز در سراسر جهان نشان میدهد…
پینوشتـ…………………………………………………………………….
میخواستم کاملتر بنویسم و چیزهای دیگری مد نظرم بود که فرصت ندارم. شاید فردا هم فرصتی پیش نیاید. یابن رسول الله به در خانهات میآئیم…

۱. از کنار مغازهاش رد میشدم. یک ساعت و نیمی به غروب مانده بود، سه تا لامپ هزار روشن کرده بود. با صدای بلند به دوستش میگفت: آره… گند زدهاند با این مملکتداریشون، ظهر برق نداشتیم، بچه یک سالهام داشت از گرما تلف میشد…
۲. با شلنگ آب و با فشار داشت در خانهاشان را میشست. هفته پیش داشت فحش میداد و میگفت: میخواهند آب رو جیرهبندی بکنند. تازه اگه بدونی چقدر آب تو این مملکت هرز میره… .
پیش خودم فکر میکردم که ما که توقع داریم دولتمردانمون برامون سنگ تموم بذارن، چرا خودمون اصلاً همکاری که هیچ برخلاف خواسته خودمون تلاش میکنیم؟! اصلاً وقتی ما مردم در بین خودمون به خودمون رحم نمیکنیم، چه توقعی از دیگران و این بروکراسی اداری؟
البته بعد از خودم خجالت کشیدم. من که به مردم میگویم چرا این کارها را میکنند، چرا کار آنها را میبینم و هیچ تذکری نمیدهم؟ خودم هم در این وسط کم مقصر نیستم. فقط تأسف خوردن دردی دوا نمیکند. واقعاً وقتی ما خودمان به خودمان رحم نمیکنیم…

در غرر الحکم حدیثی داریم که میفرمایند: «عُقُوبة العاقِلِ التَّلویحُ و عُقوبة الجاهِلِ التَّصریح» عاقل با «اشاره» تنبیه میشود؛ جاهل با تصریح.
نه تنها عاقل با «اشاره» حرف و نصیحت تو را میپذیرد، بلکه این اشاره تو از صد چوب برای او بدتر است. او با آن اشاره فقط نصیحت نمیشود، تنبیه هم میشود. امّا برای تنبیه جاهل باید تصریح کنی؛ باید کار بد او را به رویش بیاوری. مثلاً به او بگویی: چرا این کار را نکردی؟ خجالت نکشیدی؟… .
میفهمیم که ما دو جور تیپ شخصیتی در قبال نصیحت پذیری و در مسائل تربیتی داریم:
کسانی که اهل اشارهاند: یک اشاره برای اینکه او را از کار بدش آگاه کنی برایش کافی است.
کسانی که وقتی میخواهی آنها را موعظه کنی اولاً باید تصریح کنی و ثانیاً باید در نصیحت خود تا به سر حدّ سرزنش و حتی بیشتر هم مبالغه کنی.
ارزش معنوی کسی که با «اشاره»، ادب میشود چیست؟ آیا داشتن چنین شخصیتی از نظر معنوی، ارزش است؟
اساساً رابطه خدا با بشر، رابطهای «اشارهای» است. اساساً سبک دین ما چنین است؛ و این یکی از مهمترین نکات تربیتی است. کسی که میخواهد در دین تربیت بشود باید اهل گرفتن اشاره باشد. هیچ چیز در دین «رو» و «پیدا» نیست. خدا، امام زمان ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه و ملائکه هیچ کدام جلو نمیآیند. خدا پشت پرده است. انسان باید اهل گرفتنِ «اشاره» باشد.
دین با ما اینگونه برخورد میکند. ما باید عادت کنیم و خود را اینگونه تربیت کنیم که اهل گرفتنِ اشاره باشیم. «مراقب» اشارهها باید باشیم. نه فقط «عقیده» داشته باشیم که خدایی هست و ناظر است. نه، ما باید خود را تربیت کنیم. «مراقبه» داشته باشیم. در روایت هست که هر کسی از دنیا میرود از خداوند سؤال میکند که خدایا چرا بیخبر مرگ مرا رساندی؟
خداوند میفرماید من سه بار به تو خبر دادم. بار اول آن موقعی بود که یکی از همسایگانتان فوت کرد، بار دوم وقتی بود که یکی از نزدیکانت فوت کرد، بار سوم هم یکی از رفقایت!
این است که آدم باید اهل اشاره باشد، نگوید مرگ این و آن به من چه ربطی دارد؟!. اصلاً دین اینجوری است. اهل اشاره بودن، یکی از تفاوتهای اساسی یک فرد متدین و یک فرد غیرمتدین از لحاظ شخصیتی است.
خانوادههای محترم! بچههایتان را با اشاره بار بیاورید تا چنین شخصیتی پیدا کنند و راحتتر دیندار شوند. اهل اشاره که شدیم، دیگر ذکر گفتن سنگها را هم خواهیم شنید.
چه کنیم تا اهل «اشاره» گرفتن باشیم؟
۱) قرآن خواندن: یک برنامه یک ساله برای امسال داشته باشید که روزی پنجاه آیه قرآن یا یک سوره یاسین بخوانید. سعی کنید با آیات قرآن یک ورزش معنوی به روح خود بدهید. اشارههای قرآن را بگیرید. با این کار روح خود را آماده کنید تا اهل اشاره گرفتن بشود؛ کسی که اشارههای قرآن را نمیگیرد، چگونه میخواهد اشارههای دیگر را بگیرد؟
۲) اهل روضه اهل بیت بودن: روح را باید پاک کرد تا اهل گرفتن اشاره بشود. برای اینکه آدم اشاره بگیرد، باید دل نورانی داشته باشد و هیچ چیز مثل روضه دل انسان را نورانی نمیکند.
اما چرا فرد به جایی میرسد که فقط با تشر و کتک موعظه میپذیرد؟ چه عواملی در شکلگیری شخصیت این فرد مؤثر است؟
۱) تربیت خانوادگی: اگر کسی در خانوادهای تربیت شده باشد که از بچگی با داد و فریاد و با مبالغه نصیحت شده است، این فرد به گونهای بار میآید که تا با او تندی نشود، نصیحت نمیپذیرد.
هیچ وقت بچههای خود را این گونه تربیت نکنید. اگر بدون ملاحظه مراتب تذکر و نصیحت، از همان ابتدا سرِ بچه داد زدید، این بچه طوری بار میآید که دیگر تا داد و فریاد نشنود، تربیت نمیشود.
مربیان، پدر و مادرها، حواسشان باشد، با مبالغه فرزندان را تربیت نکنید. این مبالغه شخصیت او را خراب میکند. برای تربیت بچهها، صبر کنید. حتی شاید لازم بشود یک مقداری هم هزینه کنید. و الاّ بچه طوری بار خواهد آمد که بزرگ هم که شد دیگر «لاتَتَّعِظُ اِلاّ بِالضَّربِ» بدون کتک موعظه نمیپذیرد.
اگر کسی این جوری تربیت شده است، باید سعی کند لباس شخصیتی خود را بتکاند. اصولاً خوب است انسان، معایبی را که در اثر چنین عواملی در او بوجود آمده، از خود دور کند. این کار لازم است.
۲) داستانها و فیلمها: امروزه داستانها، فیلمها و سریالها اکثراً طوری هستند که فقط مصداق «البَهائِمُ لاتَتَّعِظُ اِلاّ بِالضَّربِ» دیده میشود. در داستانها و فیلمها، فقط کسانی را نشان میدهند که موعظه نمیشوند مگر اینکه یک ضربهای بخورند.
فقط بهائم را نشان میدهند. در همین سریال اخیر، کسی را نشان دادند که بعد از اینکه در قبر گیر کرد، آدم شد. اصلاً به مردم یاد میدهند که آدم شدن بعد از «ضربه خوردن» است.
امّا چرا این اتفاق در غالب داستانها و فیلمنامهها میافتد؟ چون ملاک داستانها و فیلمها، فقط جلب توجه است. و اتّفاقاً برای جلب توجه سادهترین و سطحیترین راه که همان «نمایش حادثه» است را انتخاب میکنند. نشان میدهند که طرف تا سرش محکم به سنگ نخورد، آدم نمیشود. ملاک که جلب توجه شد، دیگر با مبتذلترین و سطحیترین شکل، تربیت به تصویر کشیده خواهد شد؛ و نتیجه این خواهد شد که موعظه پذیری را بخواهند نشان بدهند فقط کسی را نشان میدهند که تا ضربه نخورد، آدم نمیشود. آنی که با ضربه خوردن تربیت میشوند، بهائماند.
دیگر به این نکته توجه ندارند که عاقل با «اشاره» تربیت میشود. لااقل، در داستانها و فیلمهایمان، «آدم» هم نشان بدهیم. یک نفر هم نشان بدهیم که ضربه نخورده آدم بشود، تربیت یک «عاقل» را هم داستان کنیم. فقط که نباید «عبرت» بگیریم. «درس» هم باید بگیریم. درس را باید از «عاقل» گرفت نه از بهائم. «درس» را باید از کسی بگیریم که شکستنخورده و ضربه نخورده آدم شده است. چون «عاقل» بوده و با «اشاره» آدم شده است. و البته این چنین داستان نوشتن، استعداد فوق العادهای هم میخواهد. کار هر کسی نیست.
