بایگانی: مرداد, ۱۳۸۸
عقده گشایی، حرکات ناشی از سوزش های انتخاباتی، دست و پا زدن در لجن زار بیتقوایی سیاسی، ساده اندیشی مزمن، اشتباه عمیق سیاسی، بیسوادی و خود بزرگ بینی در برابر یک عالم، بروز عصبیتهای جاهلی از جمله اصطلاحاتی است که اگر در نوشتهای بیاید، به نظر از وزانت یک مطلب میکاهد.
تجربه دقت من در اخبار نشان داده است که در مرحله اول چندان نمی شود به نقل قول ها صد در صد اعتماد کرد. خصوصاً جاهایی که مطالب دقیق علمی گفته شده و خلاصه و خبر آن سخنرانی منتشر می شود. جملههایی که یک کلمهاش تعیین کننده است. تازه همه اینها در شرایطی است که به دلیل «قلة عددنا» هر روز شاهد دروغ و تخریبی علیه علیه گوینده نباشد و اگرنه که وجه جدیدی پیدا می کند.
اما اگر بنا را بر صحت بگذاریم، بدون اینکه به دلیل فرمایشات رهبری که آیت الله استاد مصباح را جایگزینی شایسته برای استاد شهید مطهری میدانند و یا حتی محبت قلبی به این عالم عامل اخلاقی قصاوت کنیم، این سخن اخیر ایشان که منتشر شد و به قول دوستی حقیقتی دشمن شاد کن ولی اجتناب ناپذیر بود، باز هم قابل فهم و حتی برای بیسوادی مانند من توجیه پذیر است.
البته این اظهار نظر این عالم سر و صدایی هم در عالم متوهم رسانه (همانها که نوید پیروزی شکست حتمی احمدینژاد را می دادند!) بوجود آورد. البته بعضی رسانههای منتشر کننده این خبر هم تیتر این مطلب را عوض کردند، اما رسانههایی دیگر که زندگی آنها را به خاطر روزی خوردن از دروغهای منتشر شدهشان غرق در حرام است، جنجال دیگری هم راه انداختند مبنی بر حذف این قسمت مهم مطلب که البته برخلاف ادعایشان میتوانید آن را بخوانید (+) همانطور که سایت خبری – تحلیلی انصار نیوز تیتر کرده است :«آیت الله مصباح فرمودهاند: وقتی ریاست جمهوری، حکم ولی فقیه را دریافت کرد اطاعت از او نیز چون اطاعت از خداست.»
تنفیذ را به معنای نفوذ کلمه و دستور پیدا کردن رئیس جمهور، در امور جامعه اسلامی میگیریم به سبب انتقال اختیاری که ولی جامعه اسلامی به او میدهد. یعنی ولی جامعه اسلامی اختیارات خود را به رئیس جمهور منتقل میکند. یعنی این همان اختیارات و دستورات رهبری در فضای اجرایی است که عملی میشود.رهبر معظم انقلاب در بیاناتی فرمودهاند: «تنفیذ شارع به این است که آن کسى که ولایت را به او مىدهیم – در هر مرتبهاى از ولایت – باید اهلیّت و صلاحیت یعنى عدالت و تقوا داشته باشد و مردم هم او را بخواهند.» این ولایت اصلی پذیرفته در جامعه اسلامی است. میتوانید به «هر مرتبهای از ولایت» هم دقت کنید. همانطور که قضا و تصویب قانون نیز از وظایف و اختیارات ولی جامعه است که طبق قانون اساسی به قوه قضائیه و مجلس شورای اسلامی تفویض شده است.
حال با در نظر گفتن فاکتورها و شرایط ویژه جامعه اسلامی بخصوص ولی و سرپرست آن که امروز به عنوان ولی فقیه شناخته می شود و انتصاب غیر مستقیم آن به حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه) میشود این کلام را بهتر متوجه شد که در مقام اجرایی حرف خیلی دقیقتر از آن چیزی است که ما ذهن تنبلمان نمیخواهد به آن برسد و شاید هم دلیلش چیزی باشد که تا کنون قبول نداشتهایم و برایم قبول داشتنش زور میآید.
کسانی که در محیطهای نظامی و یا حتی شبه نظامی مثل بسیج مدتی را برنامه نظامی گذرانده باشند به خوبی این را میفهمند که فرمان فرمانده دسته همان فرمان فرمانده گروهان و همینطور در نظر بگیرید تا بالاترین درجه است. یعنی اگر بخواهیم کمی دقیق نگاه بکنیم در حقیقت این نظم و نظام خاص است که باعث پایداری یک مجموعه میشود و این سلسله و نظم باید به جایی پایبند باشد و من هرگز فراموش نمیکنم سخن فرمانده پایگاه بسیجم را که در رابطه فرمان فرمانده و نائب امام زمان چه گفت. به راستی اگر بخواهیم باز هم تلخ سخن بگویئم با روحیهای که برخی حزب اللهی ها دارند که فقط میتوانند حرف یک فرد خیلی خیلی بالاتر از خود را که برایشان زور هم دارد قبول کنندف چارهای جز بیان این نکته دقیق نیست که در مقام اجرا آنچه به تو دستور داده میشود برای قوام جامعه ی کنونی تو همانند دستور فرمانده کل قواست.
به نظر می رسد این کلام بدور از انتقادات مضحک سیاسی چون دکانهایی مثل سایت الفِ توکلی که بیشتر ناظر است به عدم پذیرش آنچه که از کلام ولایت نمیپسندند را نمیبینند و آنچه که میپسندند میبینند؛ باید گفت کلام حقی است. کلامی که در مقام اجرائیات واقعا همینطور است. اگر قرار باشد دستورات اجرایی یک رئیس جمهور حالا درست یا غلط (البته در حدی که مخالف صریح اسلامی نداشته باشد که آن هم تشخیصش گویا با ولی جامعه و اشاراتش باشد!) پشتوانه الهی نداشته باشد تفاوت اجرائیات دولت اسلامی با بقیه دول چیست؟
البته بدیهی است همانطور که رئیس جمهور به عنوان شخصیت دوم نظام اسلامی در واقع حیثیت اجرایی دارد این کلام نیز در حیثیت اجرایی و مربوط به محدوده وظایف اوست و نه بیشتر. شاید صراحت این مطلب آن را از تاکید و اشاره بینیاز کرده است. و این انتقاد هم پاسخ داده میشود که هیچ رئیس جمهوری در این میان استثنا نیست.
گویا طبق روال بقیه نوشتههایم باید بگویم که سخن بسیار است و فرصت و جا اندک ولی باز هم در این نکته که مشکل «من قال» است تا «ما قال» و باز هم فرد مربوط به ما قال باید بیشتر تأمل کرد. مشکل این جریان ابتدا استاد مصباح است که مشکلشان ابتدا با ولایت بود بعد که نتوانستند و جامعه به یمن مدیریت نائب امام زمان ولایتیتر شد نتوانستند مستقیما در برابر تعریف او برای استاد مصباح بیاستند، به سراغ آیت الله مصباح رفتند و این جریان ادامه پیدا کرد و این به فرموده رهبری جنگ احزاب با پیدا شدن فردی به نام احمدینژاد که به حق گوی ولایتمداری را از همه این آقایان ربوده است، ادامه و شدت پیدا کرد. اینها مشکلشان احمدینژاد است! هرچند برخی میخواهند از احمدینژاد نقبی به ولی جامعه بزنند!
پینوشتـ…………………………………………………………….
همانطور که میدانید امور دارای مراتب هستند. ولایت پذیری هم درجه دارد. هرکسی بالاخره در یک جای کار میلنگد. نمونه ولایت پذیری کامل فقط خود ائمه اطهار بودند. حالا ن هم به نوبه خودم خیلی و برخی دیگر کم و بیش در این ولایت پذیری مشکل داریم. اما الحمدلله همه این اتفاقات و وقایع تلخ و شیرین سرانجامی جز تثبیت پایههای ولایت پذیری نداشته و ندارد و این خود نوید ظهور است.
یادداشتی نوشته شده و آرزویی در پس آن مستتر شده که البته روش در نظر گرفته شده اشتباه و حتی قسمتی از آرزو هم شاید کم به بیراهه نرفته است. دوستی خواسته در یک یادداشت به جزئیات و اسکن بچه حزب اللهیها بپردازد که بیشتر مقایسه و اسکن جزئیات یک نمونه ساخته و پرداخته شده در ذهنها یعنی محمد قوچانی بود. حسام مطهری دو اشتباه در نوشته خود در خانه کتاب اشا مرتکب شده!
۱. در اواخر این مقاله آمده است :«آنچنان که «دیگران» را «ویژه» میدانیم و ازشان ذکر خیر میکنیم، خودیها را تحویل نمیگیریم.» و گویا فراموش کرده در همین نوشته خود اول بسم الله خود را بدون مقدمه و پرداختن به اصل مطلب و روشن ساختن اینکه سر کدام کچلی را میخواهیم بتراشیم، سراغ یکی که خودش او را دیگران و ویژه میخواند رفته است! خرده نگیرید که خود این امر را مذمت کرده اما اینچنین شتابزده و حتی اگر برای کوتاه بودن نوشته هم که شده، پرداختن به یک ژورنالیست با معیاری چون «بهتر از او دیگر نیست پس او عالی است» و یا اینکه «مرغ همسایه غاز است» مطمئناً بدور از انصاف و آنچه که باید به نظر میرسد.
۲. مشکل اصلی ما در کار ژورنالیستی و خبر که چشمه و خواستگاه اصلی آن به طور کامل از غرب و فرهنگش برگرفتهایم، این است که شیوه کار آنها را با خودمان مقایسه میکنیم. اینجا نه میخواهم و نه جایش هست به تفاوتهایی که باعث حرفهایتر بنظر رسیدن راه و روش امثال قوچانی و حرفهای نبودن حزباللهیها است، اشاره کنم. اما نکاتی را بدون آوردن مصداق با اینکه مصداقهایش مستند هست، باید گفته شود.
کسانی که در عرصه رسانه حرفهای عمل میکنند با تزهایی فعالیت میکنند که صد در صد با معیارهای اخلاقی و اسلامی در تضاد است. ما در تاریخ اسلام و گذشته امری به عنوان رسانه نداشتیم و تنها جستجویی که ما را به نتیجه میرساند، منبر به عنوان رسانه است. کما اینکه رهبر انقلاب به عنوان طلایهدار فکری – فرهنگی ما در بیانی فرمودهاند :«ن به منبر خیلى عقیده دارم. امروز اینترنت، ماهواره، تلویزیون و ابزارهاى گوناگون ارتباطىِ فراوان هست، اما هیچکدام از اینها منبر نیست؛ منبر یعنى روبهرو و نفسبهنفس حرف زدن؛ این یک تأثیر مشخص و ممتازى دارد که در هیچکدام از شیوههاى دیگر، این تأثیر وجود ندارد. این را باید نگه داشت؛ چیز باارزشى است؛ منتها بایستى آن را هنرمندانه ادا کرد تا بتواند اثر ببخشد.» و حال یک رسانه با مثالی مانند منبر یک امر مقدس نمیشود که نباید هر کس و هر معیار و هر شیوه در آن دیده نشود؟
آنها در رسانههایشان به راحتی میتوانند دروغ بگویند و قلب واقعیت کنند و یا قسمتی از واقعیت را نگویند اما اگر ما بخواهیم آنچه که باید را انجام بدهیم بهتر است اصلا خبررسانی را کنار بگذاریم! خیلی از کنکاشهای خبری، تحلیلهای بر مبنای گمان و خبری که یقین اور نیست. شاید اگر همین اخبار غیر یقینی را از زیر دست و پای رسانهها و تحلیلها برداری حرفی برای گفتن نداشته باشند. حفظ آبروی مومن با بسیاری از عیارهای خبر و نقدی ما اصلا همخوانی ندارد.
اینطور نیست که لزوماً بچه مسلمان نتواند حرفه در عرصه رسانه باشد، بلکه این معیارهای حرفهای بودن است که متفاوت است. وقتی امثال آقای قوچانی به خود خیلی اجازهها را در روزنامهش یعنی اعتماد ملی میدهد ولی بچه مسلمان دیگری حتی به خاطر سابقه نداشتن در این جریان فکرش به آنجا خطور هم نمیکند، نمیتواند مثل او باشد.
آیا میشود مثل بی بی سی فریب مخاطب را محور قرار داد؟ آیا میشود رسانهای با مخاطب خود رو راست باشد و او را گوسفند فرض نکند که با ابزارهای تبلیغاتی عجیب گونهای او را استحمار کند که به زور نوین تبلیغاتی ناچار باشد امری را قبول کند.
آیا سکوتی که برخی رسانهها برای خودشان در برابر اخبار مخالف و آن اخباری که با سکوتشان به نفعشان خواهد بود با معیارهای ما برابری می کند؟ آنجا که ابراهیم فرزند پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فوت می کند و خورشید می گیرد و مردم میگویند که به خاطر فوت او خورشید گرفت و پیامبر با جهالت آنان برخورد می کند در حالی که میشد سکوت بشود و در وقتی دیگر غلط بودن آن بیان بشود.(این یک مثال ضعیف) همانطور که گفتم سخن و مثال بسیار است.
رسانه اگر رسانه باشد نباید سخنگوی یک طیف و جریان باشد! باید جایگاهی باشد برای رشد نقد و نقادی، آنگونه که پیشدستی بکند در ایجاد هرج و مرج. بله همانطور که در ابتدا آمد و قسمتی از نوشته حسام مطهری مورد اشاره قرار گرفت، خودیها را، آنقدر که دیگران را، تحویل نمی گیریم، آیا با نقد خودیها باعث جلوگیری از هرج و مرج در نقد و ایجاد فضای در هم امیخته شدن حق و باطل میشویم؟ و یا از آن طرف با حمایت از حزب اللهی در برابر نقد همه جانبه که دیگر حالت تخریب پیدا می کند از ضعیف شدن جبهه حق به خاطر یک اشتباه جلوگیری میکنیم، هرچند به قیمت تحت تهاجم قرار گرفتن خودمان بشود؟ آیا «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» سرلوحه کارها قرار نگرفته.
بهتر نیست اصلا از خیر مقایسه در عرصه رسانه بگذریم و با یک تعریف اصیل اسلامی و بر اساس معیارهای دینی به ضعف و قوت نیروهای حزب اللهی بپردازیم و در برابر تعاریف نهادینه شده دانشگاهی وا ندهیم؟ در این زمینه حتی آقای اسلام را هم میتوانید بیخیال بشوید و از اخلاق حرف بزنیم.
سخن بسیار است، اما نتوانستم آنچه را که میخواستم بگویم!
یکی از بهترین زمانها برای نوشتن درباره روزی مثل نیمه شعبان، میلاد امام عصر(عجل الله فرجه) عصر و شام آن روز است.
از دیروز عصر و شب و صبح و تا ظهر امروز هم بیشتر مردم جشن می گیرند ولی عصر به استراحت میپردازند و لیوانهای ایستگاههای شربت در خیابانها منتظر پیکها بهداشت و بنرها و سایر تزئینات منتظر جمع آوری یا خراب شدن هستند!
حالا که اتفاقا قرین با غروب جمعه هم شده، قدم زدن در کوچههایی که دیشب و امروز صبح پر شور و شلوغ و پرصدا جشن بود حس خاصی به آدم دست میدهد.
حتی اگر بار غروب جمعهها را هم برداریم، باز هم کنار هم قرار گرفتن تصاویر خلوتی اینجاها و حتی زندگی عادی هم به قلب فشار میآورد.
گاهی نمی شود آنچه را که میخواهی بگوئی…
بگذارید همینطور به مانیتور زل بزنم و هیچ نگویم… .
* در ادامه این عکسها را هم ببینید +
این روزها همه یا درصدد برگزاری جشن و آماده شدن جهت برگزاریاش هستند و یا در جشنهای مربوط به نیمه شعبان شرکت میکنند. جشنی برای صاحب زمان و مکان عالم. هر کس هم به فراخور معرفت و شناخت خود، او را به اسم و عنوانی میشناسد و برای گمشده خود دعا میکند. و در این میان معمولاً عدالت است که بیشتر مورد نظر است و در یادها میاید. شاید این جمله را شنیده باشید که «جهان در انتظار عدالت است و عدالت در انتظار مهدی»
اتفاق دیگر این روزها بسته شدن به معنای واقعی کلمه انتخابات برگزار شده در دولت نهم است که با تنفیذ و تحلیف دیگر هیچ حرفی برای گفتن درباره انتخابات نمیماند. و دیگر راهی برای بازگشت به مخیله هم خطور نخواهد کرد. و شنیدیم که رهبری انتخابات را به مثابه یک شرکت سهامی دانستند که همه در آن سرمایهگذاری میکنند و از سود آن بهرهمند میگردند. یعنی در این پرونده مخاطب و صاحبانی به عدد شرکت کننده در انتخابات و بلکه همه مردم ایران داریم.
دادگاه عدهای از سران اغتشاشات پس از انتخابات هم در جریان است. اما ما را چه میشود؟
واقعیت این است این دادگاه در حال برگزاری در دید من و بسیاری دیگر بیشتر یک نوع نمایش برای اقناع دید سیاسی مردم و انتظارات آنان بود تا اجرای عدالت! دادگاهی که برگزار شد تا بیتفاوت نبودن دستگاههای امنیتی و قضایی به این اتفاقات را نشان بدهد.
در ذهنم این بود که این اخباری که درباره دادگاهها و بیعدالتی گوشه و کنار شنیده میشود قابل توجیه است و میشود گفت که خب انسان هستند و قوه قضائیه هم آدم و قاضی برای کار ندارد و کار را هم نمیشود زمین گذاشت و با این دست توجیهات اجرای عدالت و قوه قضائیه را برای خودم استوار نگه میداشتم.(هرچند از نظر مدیریتی این توجیه ناپذیر است) بالاخره وقتی محدوده یک پرونده کوچک باشد و از این دست پروندهها هم زیاد باشد، احتمال فساد میرود.
اما وقتی پروندهای داشته باشیم درباره انتخابات که صاحب منافعان آن چهل میلیون نفر باشد می شود به جرات گفت که بزرگترین پرونده قوه قضائیه در حال رسیدگی است. آیا دستگیری و زندانی عدهای کوتوله سیاسی یعنی همان اجرای عدالت؟ آیا فقط رسیدگی به کسانی که با اینکه از طبقات بالایی یک جریان سیاسی پرغلط هستند ساکت کننده وجدان سیاسی خواهد بود؟ آیا رها بودن عاملان اصلی خسارات مالی و جانی آن روزها با محاکمه این افراد قابل بخشش است؟ آیا باید ساکت شویم؟
چرا باید آقای موسوی همچنان آزاد بچرخند و هر روز بر توهمات خود بیافزایند؟ چرا عامل اصلی این همه فساد در کشور همچنان به ریش این مردم می خندند؟ چرا میرحسین را دستگیر نمیکنید؟ چرا شکایات درباره او رسیدگی نمیکنید؟آیا عدالت این است که مهدی هاشمی به خاطر بودن در خاندان هزار فامیل هاشمی و بعضا زالو صفت آزاد باشد؟ آیا باید درباره او اعمال قدرت بشود و حی یک حکم قانونی ساده مبنی بر ممنوع الخروج بودن ظرف چند روز ملغی گردد؟ آیا نباید به پولها و برنامههایی که او و خاندان هاشمی که با اقرار همین متهمان دست دوم هم عیان شد رسیدگی شود؟ چرا مهدی، فائزه، فاطمه و … هاشمی همچنان آزاد هستند؟ آزادی این دو نفر از سرکردههای اصلی اغتشاشات مطمئناً دهن کجی به قانون و عدالت است. رها بودن سرکردههای جریان اصلاح طلبی و حداقل توضیح نخواستن از آنان توهین به شعور مردم است.
آیا عدالت در برابر بزرگترین پرونده قضایی تاریخ ایران روسیاه میگردد؟
بیربط نوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتی وبلاگم خراب بود و دسترسی به ان ممکن نبود. امیدوارم که مشکل برطرف شده باشد. مطالبی که این مدت در ذهنم بود را آرام ارام خواهم نوشت. از دوستانی هم که نسبت به سکون گام آخر نظر لطف داشتندف کمال تشکر را دارم. موفق باشند.
