این جمعههایی که میروم برای مردم دعای ندبه میخوام… هرچند که خیلی هم برنامهای و باید بدون حس و داشتن وقت کافی برای درد دل باشد٬
با خودم که فکر میکنم به یاد نمازهایم میافتم. نمازهایی که میخوانیم تا خوانده باشیم.
حالا جمعهها هم برنامهای برگزار میکنیم تا برگزار کرده باشیم. سرانجام این دعا چی شد؟ حالا اینکه خیلی هنر کرده باشیم و چند قطره اشک ریخته باشیم و یا کم توفیقتر فقط صدایمان کمی حزن گرفته باشد. کجای کار به درد میخورد… دعا می خوانیم برای خودمان یا برای امام زمانمان؟
نه اینکه اینها را نوشته باشم تا مطلب جدیدی گفته باشم و یا کشف جدیدی را مطرح کرده باشم.
خواستم ندبهای خوانده باشم با فرازهایی از خودم! غر زده باشم! به حال خودم. گاهی که فکر میکنم دنبال کسی میگردم که پیدا بشود یک کتک مفصل به من بزند از طرف خودم! ندبه عملی!
غر میزنم و این میشود این ندبه خودم به حال خودم. حالی که نیست.
با کلماتی که خودش میآید و من آنها را نمیآورم.
حالا خودم را مسخره میکنم و میگویم که جمعه برای توست٬ ولی اگر بخواهم راست گفته باشم همه روزها برای توست. این جمعه هم می گویم برای فرار و راحتی خودم اینطورش میکنم. بازی میکنم دیگر… با جمعهها بازی میکنم.
غر میزنم و میشود این ندبه من… گفتنیها را گفتم… دیدنیها را نمی خواهی نشانم بدهی؟
